۱۴ مطلب با موضوع «اخلاق» ثبت شده است

چون یادِ تو می آرم خود هیچ نمی مانم

بسم الله الرحمن الرحیم


از وقتی سوار ماشین شدیم دیدم اخماش توی همه و یه گارد خاصی داره. همسفر رو میگم. چهره ی گرفتش نشون میداد که توی مهمونی از یه چیزی ناراحت شده. مسیر خیلی مساعد نبود تا گره ی دلش رو باز کنم و صبر کردم تا رسیدیم خونه.

هرچی پرسیدم چی شده نگفت. مثل همه ی خانم ها که نمیگن. منم هی اصرار کردم. مثل همه ی مردا که اصرار میکنن تا عقده ی دل همسفرشون رو باز کنن.  باید اصرار کنیم و بپرسیم. اصرار کردم. رها نکردم تا گفت.


گفت که تحمل وضعیت خونوادم براش سخت شده. که نمیدونه بچمون قراره چطوری توی این محیط بزرگ بشه. که چرا خاله با یه بلوز نصف آستین و بدون روسری اومده توی جمع جلو نامحرم ها. که چرا همه بلوز شلواری شدن. که چرا و چرا و چرا. که فرق اون که چادر سر میکنه با کسی که انقدر حجابش بده پس چیه؟

اون میگفت و من سر تکون میدادم.

اون میگفت و من دستش رو توی دستم فشار میدادم.

اون میگفت و من همدلی میکردم و جواب نمیدادم.

گفت تا خالی شد.

آخر هم گفت دلش میخواد راجع به قضاوت خدا بین خودِ چادریش، و اونای بی حجاب بدونه. فرق جایگاهشون و اینا.


حرفاش که تموم شد و آروم شد، بعد از تایید حرفاش که منم از این قضیه ناراحتم، گفتم که یکم جاده خاکی زدی.

تعجب کرد.


گفتم قبول که اونا، "این" عملشون اشتباهه، مگه میشه به خاطر یه عمل اشتباه نسخه یکی رو پیچید؟

مگه قضاوت بر اساس عمله؟


گفت: قاعدتا باید بر اساس عمل باشه!

گفتم: یعنی دو نفر که نماز میخونن عملشون مثل همه؟

بیا فرض کنیم یکی شون توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده، یکی توی یه خانواده معاند با مذهب؛ بازم مثل همن؟


از ملاک ارزیابی قران براش گفتم و ارزش "سعی" در مقابلِ بی ارزشیِ صرفِ "داشته" یا "عمل"

این که نه خونواده و اعتقاداتی که از خونوادمون به ارث بردیم، نه هوش و استعدادی که خدا بهمون داده و نه هیچ کدوم از داشته هامون که خدا بهمون داده ملاک ارزش گذاری نیست.

این که عملی که انجام میدیم، نمازی که میخونیم، روزه ای که میگیریم، زیارتی که می کنیم، احسان و سخاوتی که ازمون بروز میدیم، به خودی خود ملاک ارزش گذاری نیست.

این که مقایسه ی این دوتاس که مهمه. این که خدا چی بهمون داده و ما چکارش کردیم. مثلا منی که تو خونواده مذهبی بزرگ شدم هنر نمیکنم نمازم رو اول وقت میخونم، اونی هنر میکنه که تو خونواده مذهبی بزرگ نشده و همین عمل من رو داره.


یکم گیج شد.


میدونید چیه، حرفای ما آدما چون خودمون تشتت داریم گیج کننده اس!

حرفای اون که واحدِ احده چون وحدت داره جمع کنندس.

برای همین داستان قضاوت امیرالمومنین راجع به چند نفر که یک عمل واحد (زنا) رو انجام داده بودن ولی حکم هاشون فرق میکرد رو تعریف کردم (کلیک)


خیلی به دلش چسبید.

چهره ی عبوسش شکفته شد.

۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
آقای مهربان

بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ

بسم الله الرحمن الرحیم


میگفت اعصابش از دست همسرش خیلی خورده. عصبانیِ عصبانی. به همسرش چیزی نمیگفتا ولی خیلی بد خلق شده بود توی خونه، آستانه تحریکش اومده بود پایین. تو دلش هم تا دلت بخواد هر حرفی رو که نمیتونست به زبون بیاره، اونجا چون انگار کسی نمیشنیدش خودشو تخلیه میکرد.

یک ماه بعدش هم اگه سر یه قضیه ای ناراحت میشد توی دلش دوباره قیدبک میزد به قبل و خاطرات قبلش ناخواسته یادآور میشد براش.

شاید خودش هم خیلی نمیخواستا، اما میشد.

البته اصلاح کنم.

نمیدونم خودش توی باطنش واقعا دلش "میخواست" که این خاطرات یادآوری بشه و گر بگیره یا دلش "نمیخواست"


این مقدمه رو گفتم که برسم سر اصل حرفم.

 

درسته که خیلی از مشکلاتی که ما داریم، ریشه اش توی نا خودآگاه ماس، اما یه سری هاش رو خودمون انگار به عمد فرستادیمش اونجا، تا هم اذیت بشیم و هم نتونیم رفعش کنیم.


میدونین، یه موقع هست، یه نفر میاد به من یه طعنه ای میزنه، سرزنشی میکنه و میره. من یه هفته درگیر حرفش میشم و قاعدتا بعدِ یه هفته باید فراموشم بشه. اما چند سال بعد میبینم هنوز اون حرفش داره توی سرم میتابه و به هرکی میرسم میگم فلانی منو سرزنش کرد.
در اصل این "خودِ منم" که دارم خودمو رنج میدم. فلانی دیگه در کار نیست. این خودِ منم که دارم روی زخمم نمک میپاشم و بعدش داد و هوار میزنم و از بدیِ روزگار ناله میکنم.


انگار که من توی ناخودآگاهم واقعا دلم نمیخواد این قضیه رو فراموش کنم، چون یه جورایی دارم از این زجر کشیدنه، اتفاقا لذت میبرم!

شاید از این که بقیه بگن آخی، راس میگی، بگن حق با منه یا حتی پیش خودم فک کنم که فلانی به من مدیونِ و اون دنیا تقاصش رو میده یا اینکه پیش خودم فک کنم من چقد میفهمم یا اینکه چقدر باگذشت هستم

ممکنه اینارو هم به زبون نیاریما، اما توی خودمون که ریز بشیم و احوالاتمون رو بررسی کنیم میبینیم عه عه عه عه، تهِ تهش، محرک من توی کارام فلان حس و فلان تحقیر درونیه


مردی که دائم از بدیِ برادر خانمش میناله

زنی که همیشه از حسادت ها و بدخواهی های جاری* و خارسوش* شاکیه

پسری که دائم از نارفیقی های دوستاش و نا امیدی از زندگیش میناله و زود از همه چی عصبانی میشه

دختری که همیشه یه حسِ تحقیر از زن بودنش رو همه جا با خودش حمل میکنه


ریشه اش توی چیه رو نمیدونم، احتمالا به گذشته و تجربیات قدیمی مون برگرده که حک شده توی ناخودآگاهمون

این حرفا چیزی از بار گناه و مسولیت اونی که اذیتمون کرده کم نمیکنه ها؛

منظورم اینه که سر فلش تقصیر رو یکمی هم به سمت خودمون بگیریم


خیلی موقع ها این خودِ ماییم که دلمون میخواد از یه موضوعی زجر بکشیم و ناراحت شیم. انگار نیاز یا حسِ خاصی توی وجودمون ارضا میشه.


برای حلش تنها چیزی که ذهنم میرسه بررسی تصمیماتمونه.

شب به شب بشینیم و کارها و تصمیمات و حرفا و روابط اون روزمون رو بررسی کنیم. با این دید که چی شد من اون حرف رو زدم؟ به خاطرِ خدا؟ دل خنک شدنم؟ چزوندنش؟ حق همه ی زنا همینه؟ مردا همه شون همینطورن؟

ببینیم ریشه ی کارامون چیه.

و ریشه ی درستش چی باید باشه.

همین.


حالا که نزدیک محرم داره میشه میخوام کم کم تمرین کنم که یه چله از دهم محرم شروع کنم و به حساب خودم برسم که محرک هام چیاس. عملم از کجا نشات میگیره.

ده دقیقه قبل از خواب، توی سجاده


ان شاء الله ختم میشه به اربعین

کربلا حساب رو با امام حسین صاف میکنیم


یه منظور دیگه هم از زودتر گفتنم دارم.

شما هم به این حساب رسی دعوتید. از عاشورا ... (تمرینش رو میشه از همین الانا شروع کرد)

ان شاء الله اربعین زیر قبه امام حسین ببینیم همو.

بسم الله.


*جاری یعنی خانمِ برادر شوهر؛ خارسو یعنی مادر شوهر

*عنوان: سوره قیامت آیه 14

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقای مهربان

زیرِ آب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وقتی اسم زیراب زنی میاد، یه چهره ی منفوری میاد تو ذهن ادم از یه ادم حسودِ مغرور که پیشرفت های بقیه رو نمیتونه ببینه.

 

من از همین تریبون اعتراف میکنم زیراب یکی از هم دوره ای هام رو زدم و اگه خدا توفیقش رو بده میخوام تا پای تعلیقش وایسم!

 

قضیه از اونجایی شروع شد که دیدم رفتاراش انگار خیلی میزون نیست. بی حواس. بی مسولیت. یه جور خاصی! کلا که خواب بود. بخش روانپزشکی که بودیم با یکی از اساتید اومدم راجع بهش صحبت کنم، دو جمله ی اول رو که گفتم گفت اقای الف رو میگی؟ گفتم بله استاد. گفت این یه چیزیش هست. ببرش یه ابمیوه بهش بده از زیر زبونش بکش بیرون. و رفتیم. اما سفت تر از این حرفا بود. یه جورایی به وضعیت خودش هم واقف بود. میگفت میدونم افسردگی دارم اما برم پیش فلان استاد که دارو بده و خوب نشم و چی...

بعدا فهمیدم ریشه های افسردگیش عمیق تر از این حرفاس و به خوابگاه های دانشگاه برمیگرده

گذشت تا این که مادرش فوت کرد و اگه قبلا 30-40 درصد حواسش به مریض بود الان شد 5 درصد و حتی کمتر. و self care پایینش دیگه به مرز فاجعه رسید!

 

طب اورژانس که بودیم دیدم علی از تو اورژانس 2 بدو بدو اومد پیشم گفت یه مشورتی بکنم باهات؟ این الف رو چکارش کنیم؟ چطوری کمکش کنیم؟ گفتم چی شده مگه؟

گفت دیدم داد مریض و همراهش بلند شد. رفتم ببینم چی شده دیدم سوند مریض رو که میخواسته بذاره دستکش استریل پوشیده بعد سوند رو در اورده گذاشته روی پتو. و دستکش رو هم همه جاش میماله.

یه بار هم بود که مریض اینتوبه (دارای لوله تنفسی که خودش نمیتونه نفس بکشه و حتما باید یا به دستگاه وصل بشه یا یه نفر با کیسه بهش تنفس بده) رو ول کرده بود رفته بود مریض تا سر حد مرگ رفته بود.

 

بین رزیدنت ها هم که اقای الف معروفه دیگه.

 

خیلی تو فکرش بودم و مشورت میکردم که چکارش کنیم. تا این که به تصمیم اخرم رسیدم. باید جلوش رو بگیرم. نباید بذارم با این وضعیتش ادامه بده.

با اتند مسئول داخلی صحبت کردم. تا گفتم یکی از بچه ها هست که فلان طوره گفت اقای الف رو میگی؟ گفتم بله. چکارش کنیم استاد؟ و کلی توضیح دادم راجع به نگرانیم نسبت به خودِ الف و مریض هایی که بعدا میخواد ببینه.

قرار شد یه رزیدنتا یه گزارش براش رد کنه و بعدا از معاونت اموزشی پیگیریش کنن.

با یه رزیدنتا صحبت کردم زیر بار نرفت. گفت بالاخره دوتا رو میکشه و بعد یاد میگیره!

 

خیلی نگرانشم. نگران خودش. نگران خودش.

و به حول و قوه ی خدا حتما جلوش رو میگیرم و نمیذارم اینطوری ادامه بده.

 

+ چقدر زیاد، رفتارای ما ریشه توی گذشته و اثرات گذشته روی روانمون داره.

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آقای مهربان

سگِ غضب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

توی اورژانس مریض ها بر اساس وخامت حالشون چند دسته میشن.
ما یه اورژانس شماره یک داریم که بهش احیا هم میگیم و مریض های خیلی بدحال بدو ورود میان اونجا.

 

یه اقای موتور سواری رو اوردن اورژانس یک که تصادف کرده بود و نیاز به اقداماتِ سریع اساسی داشت.
برای اینکه اینجور جاها همراه ها توی دست و پا نباشن، ورود همراه به بعضی بخش ها (مثل احیا، icu و ...) ممنوعه.
یه دختر خانم جوون حدودا 25 ساله همراهِ این اقای 40 ساله بود و موقع کارای ما وایساده بود و ریزریز گریه میکرد.
پرستار چند بار تذکر داد بهش که بره بیرون اما اعتنا نکرد. اخرش پرستار یه تشری زد و اونم با ناراحتی و غرغرکنان که مگه من اینجا جای کیو گرفتم؟ رفت بیرون.
اما دقایقی نگذشت که دوباره اومد داخل :) و این دفعه یه اقای 30 ساله ی فربه هم همراهش اومد تو.
پرستار - که یه اقای سن دارِ جا افتاده بود- خواهش کرد که برن بیرون. و نرفتن. و دوباره همون داستان. با این تفاوت که این دفعه همراهِ مریض که اقا بود شروع کرد جر و بحث لفظی و خلاصه کار بالا گرفت و گلاویز شدن.
یکم کتک نثار هم کردن تا جداشون کردیم و همراها رو خیلی محترمانه انداختیمشون بیرون.
چشمتون روز بد نبینه! هنوز در رو نبسته بودیم که یه دفعه 6-7 تا زن و مرد ریختن تو  و حمله کردن سمت اون پرستار و با هرچی تونستن زدنش.
رفتم یه اقایی رو جلوشو بگیرم، یه کمپوت اناناس دستش بود. فک کردم میخواد بره بقیه رو جدا کنه. اما تا رفت جلو انچنان با قوطی کوبید تو صورت اون پرستار که ...


حراست هم که مثل پلیسای توی فیلما تا همه چی تموم شد اومد :)


اما چیزی که برام جالب بود، چهره های اون آدما بود موقعی که داشتن حمله میکردن.
عصبانیتِ محض. بدون این که بدونن چه اتفاقی افتاده و چی بین پرستار و اون پسر جوون رد و بدل شده و مقصر کی بوده. فقط اومده بودن که از "هم قبیله ای" شون دفاع کنن. بدون دیدن حق. حق.
چشم ها قرمز.
دندون ها به هم فشرده.
غرش.
حمله وری.

 

من کجای زندگیم سگِ غضبِ وجودم بیدار میشه و حمله ور میشم؟
من کجا قوه ی عقلم تحت الشعاع قرار میگیره و همه ارزش هام رو زیر پام میذارم؟
سگِ غضبم؟ یا شهوتم؟ یا حتی حسدم یا بقیه شون.
کاش قبل اینکه خاک بشیم، از این چیزا پاک بشیم.

 

+سگِ غضبِ مرحوم نراقی(کلیک)

 

پ ن: پرستار هم نباید تو اون شرایط جر و بحث میکرد، بالاخره همراه مریض شرایط روحی خوبی نداره و بسیار حساس و تحریک پذیره

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آقای مهربان