۱۴ مطلب با موضوع «اخلاق» ثبت شده است

از بندگلادش تا پاکستان بعدش هم آمریکا (1.6): من و هدایت الله ! (قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت قبلی نصفه نیمه منتشر شد، در نتیجه مجبورم شدم ادامه رو توی این پست بگم.


تا اونجایی گفتم که رسیدیم سر میدان انقلاب و ایستگاه صلواتی و تعجبش نسبت به این که: مگه فاطمه بنت محمد به شهادت رسیده (بخونید کشته شده) ؟

نمی دونستم چطوری براش بگم. اون لحظه نیت کردم که ماجراهارو سربسته براش بگم و بفرستمش پی کارش. تا یکم گیج و منگ تاب بخوره و خودش برسه به حقیقت. برای همین یکم زمان می خواستم تا اگه بشه یه سناریو برای خودم بچینم برای همین گفتم: آره. بعدا میگم بهت. و رفتیم سمت چایی نباتِ حضرت زهرا !

چایی نبات رو که میخوردیم بهم گفت حضرت فاطمه خیلی مقامشون بالا بوده ( و داستان تدفین حضرت رو توسط اباذر ! یکم برام تعریف کرد) و گفت که دفنشون شبانه بوده و بجز تعداد محدودی ( که نام برد و تقریبا مشابه همون هایی بود که ما میگیم ) کسی توی تشییع شرکت نکرده.

من: چرا مخفیانه بوده؟

هدایت الله: چون حضرت خیلی با حیا بودن و نمی خواستن کسی بدنشون رو ببینه.

من: با توجه به این که بدن توی یه تابوت بوده، قاعدتا قابل دیدن نبوده، پس دلیل دیگه ای باید داشته باشه که حضرت خواستن کسی در تدفینشون شرکت نکنه. دلیلش چی بوده؟

هدایت الله: درست میگی، نمی دونم. چرا؟

من: میگم برات !

*

من: و یه سوال دیگه. چرا حضرت می خواستن قبرشون هم مخفی باشه و هیچ کس اطلاع نداشته باشه؟

هدایت الله: مگه مخفیه؟

من: بله، کسی نمی دونه کجاست. بقیع؟ مسجد النبی؟ یا .... ؟

هدایت الله: نمی دونم، چرا؟

من: میگم برات !

*

و آروم آروم رفتیم سمت چهارباغ و یه بارون خوبی هم شروع کرد بیاد. من چون گرما رو به سرما ترجیح میدم، همیشه کلاه و دستکش همراهم هست و استفاده می کنم. یکمی که زیر بارون راه رفتیم گفت بیا یکم تند تر بریم سمت ماشین. ( فهمیدم به خاطر اینکه داره خیس میشه میگه) منم کلاهم رو برداشتم و دادم بهش بذاره سرش و بعد با کلی اصرار قبول کرد. گذشت و گذشت تا جمعه صبح.

از قبل نقشه کشیده بودم که بریم گلستان شهدا و اونجا یکم قضایا رو براش باز کنم. توی راه یکم براش گفتم که قضیه ی این آدما چی بوده و از جنگ بین ایران و رژیم صدام براش توضیح دادم. وقتی رسیدیم بنده خدا کُپ کرد! از این همه آدمی که رفتن و این مملکت رو برای ما حفظ کردن. رفتیم سر خاک مدافعین حرم و از اونا براش گفتم. شهدای کشته شده در مراسم حج دهه شصت رو بهش نشون دادم. شهدای هواپیمای مسافربری رو بهش نشون دادم. حاج آقا رحیم ارباب رو با هم دیدیم و اون داستان معروف (کلیک) رو براش تعریف کردم. یوشع نبی رو بهش نشون دادم و خلاصه ... کم کم آماده اش کردم. توی گلستان شهدا یه سوله هست که بهش میگیم خیمه. مراسم ها اونجا برگزار میشه. از دور دیدم یه صداهایی از توش میاد. با خودم گفتم حتما روضه حضرت زهراس. بریم اونجا و با توسل به خود حضرت کم کم باب گفت و گو را باز کنیم. وقتی رفتیم دیدم مجلس مربوط به ترحیم یکی از شهدای هواپیمای اوکراینیه. یه پسر مذهبی درجه یک. اما مگه میشه ما مجلس ختم داشته باشیم روضه حضرت زهرا خونده نشه؟ رزقمون رو گرفتیم و پا شدیم اومدیم بیرون. به خود حضرت توسل کردم و تو دلم به شهید تورجی گفتم زبونم رو باز کنه.

من: اما سوالت !

هدایت الله: آره آره !


من: من فقط یه سری جمله و کلیدواژه بهت میگم، تو بعد خودت برو تحقیق کن. راجع به غدیر خم چیزی شنیدی؟

هدایت الله: نه.


من: پیامبر، علی ابن ابی طالب رو توی خیلی جاها به عنوان جانشین خودشون معرفی کرده بودن که بعد از پیامبر مدیریت جامعه رو به عهده بگیرن. یکی از کلیدواژه ها غدیر خم هست!

بعد که پیامبر فوت کردن، وقتی علی ابن ابیطالب مشغول کفن و دفن پیامبر بود، یه عده ای دور هم جمع شدن و اون رو کنار گذاشتن و یه نفر دیگه رو جایگزینش کردن !

هدایت الله: چه کسایی؟ کیو به جاش گذاشتن؟

من: اینو خودت برو سرچ کن.

بعد از اون، اونا اومدن دم خونه ی امام علی و بهش گفتن که باید از ما تبعیت کنی. اما اون قبول نکرد و گفت این منم که جانشین پیامبرم، و این شمایید که باید از من تبعیت کنید. اما اونا توجه نکردن و به خونه اش حمله کردن. حضرت زهرا رفتن پشت در تا با اونا صحبت کنن و بگن که اینجا خونه ی منه و نیاید داخل. اما اونا به زور وارد شدن و حضرت زهرا مجروح شد ... و از اون جراحت .... شهید شد.


* باورش نمی شد که همچین اتفاقی افتاده. چشماش چهارتا شده بود. هی میگفت چرا؟ چرا؟ آخه برای چی؟ کیا بودن اونا؟ اما هیچی نگفتم. گفتم خودت برو بگرد ببین کیا بودن و چرا این کار رو کردن.

با کلی سوال رهاش کردم.


از گلستان زدیم بیرون و رفتیم سمت مسجد جامع و مرقد علامه مجلسی.( دیگه این جاها رو نمیگم که خیلی طولانی تر میشه). در نهایت هم رفتیم خونه. توی خونه بردمش و کتابخونه ام رو بهش نشون دادم. این قسمت کتابای رمانه. این قسمت کتابای راجع به شهدا. اینجا مال امام حسینه. و اینجا مال حضرت زهرا. یه کتاب رو کشیدم بیرون و نشونش دادم. بهش گفتم حتما باید فارسی رو یاد بگیره تا اینو بدم بهش بخونه. کتاب "شهادت مادرم زهرا افسانه نیست" که کاملا بر اساس منابع اهل سنت هست. یکم موضوعات و سرفصل هاش رو با هم ورق زدیم. وقتی باردار بودن حضرت رو فهمید دوباره شاخ در آورد. و آتش زدن خونه رو ...

شب که با هم ایستادیم به نماز، گفت به جماعت بخونیم؟ گفتم بخونیم. گفت من برام فرقی نداره کی وایسه جلو. منم گفتم برای منم فرقی نداره. تو بایست. و ایستاد جلو. خونه ی پدر خانم بودیم. پیش نماز اون خونه معمولا منم :) اما این دفعه یه نماز جماعت دو نفره خوندیم. به امامت اونی که دستش رو موقع نماز خوندن می بنده و بعد از حمدش آمین میگه. بعد از نماز رفتم توی اتاق تا مخفیانه نمازم رو دوباره بخونم :) همسفر که تعجب کرده بود میگفت این چه کاری بود! نه به اون اقتدا کردنت، نه به این اعاده کردنت! چرا واقعا؟ منم خندیدم و گفتم همینطوری. و الله اکبر رو گفتم.


شب رفتیم مهمونی و آخر شب هم رسوندمش ترمینال و برگشت تهران. با کوله باری از لذت و سوال و عشق به حضرت زهرا.


خونه که بودیم بهش گفتم حیف که داری میری. ما سه شنبه توی خونه مون مراسم عزاداری داریم (و پرچمی که تازه خریده بودیم تا نصب کنیم رو بهش نشون دادم). حیف که نیست. دلم می خواست باشه. اما اون دیگه رزقش رو گرفت. هم از روضه ی حضرت زهرا. هم از سوال هایی که براش ایجاد شد.

الحمد لله.

الحمد لله.



*ببخشید که طولانی شد.

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آقای مهربان

بازی خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتی پیامک امیر رو روی گوشیم دیدم، خشکم زد. سریع نت رو روشن کردم و دیدم بله، شده آنچه نباید می شده و سردار رفته. اندوهی حاکم شد بر خونه که همه تجربه کردیم. الان اینا رو نمی خوام بگم.

همسفر گفت به خاطر من یه چیزی از سردار بنویس. تا اومدم بنویسم آمریکا موشک بارون شد و در شادی فراوانی رفتیم. و پشت بندش هواپیمایی سقوط کردن و ... آه از غمی که تازه شود با غمی دگر. و بعد از 3 روز هم که اطلاعیه ی سپاه و ... . اما الان اینا رو نمی خوام بگم.

از اینجاش می خوام بگم که توی بهتی عمیق فرو رفتم که عه عه عه ! چی شد یهو ! و فتنه پشت فتنه. فتنه پشت فتنه. از شهادت سردار که خیلی ها عقده هاشون رو خالی میکردن شروع شده بود و تا حالا که دیگه اوج گرفته بود. فتنه پشت فتنه.


توی فتنه باید چکار کرد؟

دفاع از سپاه؟

دفاع از نظام؟

همدلی با کشته شده ها؟

دفاع از سردار؟

دفاع از دین؟

همدلی با اونایی که فکر می کردن فریب خوردن؟

توی فتنه باید چکار کرد؟


تصمیم خودم رو گرفتم. باید کنار می نشستم و هیچی نمی گفتم !

آره. باید کنار می نشستم و هیچی نمی گفتم.

فقط باید می دیدم.

دانسته هام خیلی خیلی کمتر از ندانسته هام بود.

و هست.

پس فقط باید کنار می نشستم. چون شرایط خیلی پیچیده شده بود.

تا همین الان که دارم اینا رو مینویسم هنوز که هنوزه دارن میگن جنبه های مختلف داره روشن میشه. چه از انتقام سخت و چه از حادثه ی محیر العقول هواپیمای اکراینی.


پس چرا با موضع گیری بیجا فقط آتش فتنه رو شعله ور کنم؟

که خواهرم و پدرم و دوستم و بقیه رو تازه از خودم بیشتر برونم، که چقدر توجیه کارم، که چقدر فریب صدا و سیما رو خوردم و چقدر ...

پس باید عقب می نشستم و می دیدم که چی میشه.

فتنه

فتنه

اینو می دونستم که تضعیف نظام ... وای از تضعیف نظام.

اینو می دونستم که تضعیف سپاه ... وای از تضعیف سپاه.

اینو می دونستم که تضعیف محبت ها ... وای از اون روزی که اتحاد یک ملت بپاشه. وای از اون روزی که برادر توی روی برادر خودش در بیاد.

پس باید عقب می نشستم و می دیدم که چی میشه. که خدا چجور میخواد باهامون بازی کنه.

بازی خدا خیلی قشنگه، نیست؟


چقدر حرف برای گفتن دارم. اما ترجیح میدم فعلا هیچی نگم.


قَالَ علیه السلام: کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ

در فتنه ها، چونان شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند.


و السلام.


اینم می خواستم بگم یادم رفت !

که اَلا وَ لا یَحمِلُ هذَا العَلَمَ اِلاّ اَهلُ البَصَرِ وَ الصَّبر ... عَلَم اسلام رو هیچ کس نمیتونه بار اش رو تحمل کنه. مگر با نگاه تیز بین. مگر با صبر. با صبر ....

۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
آقای مهربان

کَادَ اَلْفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْراً

بسم الله الرحمن الرحیم


تو کارِ نوشتن مقاله بود. سنتز و غیرِ سنتز فرقی نمیکرد براش

خیلی آدم مذهبی ای نبود.

روزی میخورد از این راه. راهی که اسمش بود غیر قانونی. و من ترجیح میدادم سراغ رزقایی که معلوم نیست چجوریه نرم.

باهم توی اورژانس که بودیم سر حرف باز شد و گفت و گفت.

گفت که پدرش امکان کسب درامد برای خونواده رو نداره.

گفت که اونه که داره کسب درامد میکنه.

گفت اونه که جهیزیه خواهرش رو جور کرده و الان داره سیسمونی برای خواهرش میخره.

گفت و گفت.

گفت و شنیدم و پیش خودم گفتم که چقدرررررر از سرِ شکم سیری تقوای توی کسب رزق رو رعایت کردم. که تو مخمصه نیافتادم که ببینم چند مرده حلاجم. که من اگه توی شرایط اون بودم کارِ بدتری نمیکردم؟

* کارش رو نمیخوام توجیه کنم. کارِ بد، بده.


اما خیلی موقع ها یه سری کارا، اعتقادا،  فکرا، مذهبی بودن و نبودنا، اخلاق خوب یا بد داشتنا ریشه توی یه جاها و مشکلاتی از گذشته مون داره که الان ما این شدیم. خود آگاه و ناخودآگاه.

مثل همون دوستم که براتون گفتم دارم زیرابش رو میزنم (کلیک). که آخرشم نزدم.


از کجا معلوم که اگه فقر از در خونه ی من میومد داخل، ایمانم از اونور نمیرفت بیرون؟


*عنوان از رسول مکرم اسلام (ص)


+ یه قسمت "نمی از یمی" هم به پیوند های وبلاگ اضافه کردم هر از گاهی اضافه میکنم بهش.

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آقای مهربان

کانَت لَهُم جَنّاتُ الفِردَوسِ نُزُلا

بسم الله الرحمن الرحیم


اَوَّل

از این خونه به اون خونه. از این بنگاه به اون بنگاه. افتاب و باد و بارون. گرون و ارزون. کوچیک و بزرگ. همسایه ی مجرد و همسایه ی سگ دار!. از ولی عصر و کشاورز تا اذربایجان و جیحون و رودکی و اسکندری. اما بحمد لله بعد از کلی گشت و گذار بالاخره یه خونه پیدا کردیم.

کوچیک و جمع و جوره و نوساز. امیدوارم همسفر با یه خونه ی صد متر کوچیکتر کنار بیاد!

همسفر میگفت تجربه ی خیلی خوبیه. یاد میگیریم کم داشته باشیم و با کم زندگی کنیم. مخصوصا برای حانیه میگفت که کم داشتن رو هم ببینه. خونه کوچیک رو هم ببینه. امکانات نداشتن رو هم ببینه. حتی میگفت نه مبل میبریم و نه مبل میخریم. دور سالن پتو پهن میکنیم و متکی میذاریم. بی خیال بابا انقدر هم دیگه متحولمون نکن لطفا :)


با صاحبخونه قرار مدار ها رو گذاشته بودیم و قرار بود چهارشنبه پول رهن رو کامل بریزم و کلید هارو تحویل بگیرم. از اونجایی که کارتم تاریخ انقضاش گذشته بود دوشنبه رفتم بانک صادرات سر میدان انقلاب و کارت جدید برام صادر کرد. برای اینکه یه موقع چهارشنبه کار گیر نیافته، سه شنبه صبح زود قبل از کلاس رفتم بانک شعبه فلسطین تا پول رو ساتنا کنم. فرم رو پر کردم و دادم دست خانمه و کارت ملی رو هم دادم. بعد از دقایقی گفت اقا این امضاتون نمیخونه. گفتم من دیروز با همین امضا کارتم رو گرفتم! گفت خب برو همون شعبه :)

همینقدر شیک و مجلسی!


بعد از ظهر بعد کلاس حوالی ساعت 2 بود که رفتم بانک همون شعبه سر میدان انقلاب و صداش رو در نیاوردم و فرم رو تحویل دادم و مجدد گفت که امضا نمیخونه!

خلاصه سرتون رو درد نیارم به این نشون داد و به اون نشون داد و نهایتا رئیسشون اومد دید و گفت نه نمیشه. میگفتن اصلا امضات خوب اسکن نشده و معلوم نیست و برو شعبه ای که حساب باز کردی. از اون جهت که حتی اگه با هواپیمای خصوصیم هم میرفتم به موقع نمیرسیدم کارمند بانک پیشنهاد داد زنگ بزنم شعبه و بگم امضا رو دوباره اسکن کنه. یه درصد فکر کنید یه کارمند بانک اخر وقت اداری بخواد همچین کار خطیری رو انجام بده!

+ حین این صحبتامون یه اقایی اومده بود یه چک پاس کنه که مبلغ و تاریخ و در وجش خط خورده بود و پست نویسی شده بود، یعنی فقط یه امضاش درست بود :) و قبول نمیکردن براش پاس کنن

طولش نمیدم. از عجایب خلقت اینکه زنگ زدیم و بیست دقیقه بعد امضا رو اسکن شده فرستادن توی سیستم. اما خب کماکان امضای من نمیخوند!

جالبه که کارت ملی و هویت و اینا رو هیچیش رو قبول نمیکنن، چون امضا باید درست باشه!

اخرین راهکاری که کارمند بانک بهم داد این بود که برم یه شعبه دیگه شاید قبول کردن. و رفتم و شد :)


آخِر

هفته های قبل که با همسفر مشغول انتخاب وسایل برای بردن بودیم، همسفر به نکته جالبی اشاره کرد. میگفت ما که قرار نیست خیلی اونجا باشیم، خونه اصلیمون اصفهانه. اونجا فقط مسافریم و بعد یه مدت دوباره میایم خونه خودمون. پس چرا بیخود وسایل زیاد بارِ خودمون کنیم و دورمون رو شلوغ کنیم؟ در حد کفایت بسه دیگه.


ظاهِر

 اون اقایی بود چکش رو پاس نمیکردن. همون شعبه ای که کار منو راه انداخت دیدم خوشحال و خندان نشسته. فک کنم کارشو راه انداخته بودن :)


باطِن

ما که قرار نیست خیلی اینجا بمونیم که، پس برای چی داریم انقدر دور خودمونو شلوغ میکنیم؟


+ وَ هُوَ بِکُلِّ شَئ عَلیم

۱۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
آقای مهربان

ای آرزوی دیده، دلم در هوای توست

بسم الله الرحمن الرحیم



عین.

تو راه برگشتن از مشهد بودیم. سر راه یه جا وایسادیم ناهار رو خوردیم. به سمت ماشین که میومدیم دوباره سایت سنجش رو چک کردم. گفته بودن نتایج رو ساعت 6 عصر می زنن اما مگه کارمندا تا اون ساعت سر کارن؟! اون موقع ساعت 3 بعد از ظهر بود. سایت که باز شد دیدم بـــــله ! لینک اعلام نتایج رو گذاشتن. یکم از همسفر و بقیه فاصله گرفتم و کم کم اطلاعات رو وارد کردم تا برم نتیجه رو ببینم. و دیدم. سایت رو روی صفحه گوشی باز گذاشتم و صفحه رو زوم کردم روی اسم خودم بدون این که نتیجه معلوم باشه. صفحه رو خاموش کردم و رفتم سوار ماشین شدم. بقیه هم اماده رفتن بودن. گوشی رو دادم دست همسفر و گفتم ببین پیام چی اومده. اول سکوت ماشین رو پر کرد و بعد ناگهان : همســــــــــــــــــــــــر ! همســــــــــــــر !
برگشتم عقب و نگاهش کردم و گفتم جانم؟(1)
گفت همونی که می خواستی بود !
گفتم اره !

پرید پایین و رفت پیش اون یکی ماشین. پدر خانم و اینا پیاده شدن و اومدن دست و رو بوسی و تبریک.
وقتی راه افتادیم گفت: یه سوالی بپرسم راستش رو میگی؟
طبق معمول گفتم: اگه جواب بدم، راستش رو میگم!
گفت الان چه حسی داری؟



لام.
همسفر گفت به کیا گفتی؟
گفتم هیشکی !
گفت یعنی به علی آقا (داداشم) و امیرسجاد ( اون یکی داداشم) نگفتی؟(2) گفتم نه !
گفت ای بی ذوق !
منم رفتم دوباره توی سایت و از نتیجه اسکرین شات گرفتم و فرستادم برای جفتشون.

با امیرسجاد که صحبت می کردم داستان اعلام نتیجه رو براش گفتم. گفتم و گفتم تا رسیدم به اونجایی که همسفر پرسید؟ الان چه حسی داری؟
بهش گفتم فک می کنی چی جواب همسفر رو دادم؟
گفت معلومه: هیچی!
گفتم زدی تو خال :) البته با اندکی کمونه :)
پرسید الان خوشحالی؟ گفتم همون اندازه ای که اگه دفترچه اعزام به سیستان و بلوچستان رو میذاشتن کف دستم!
چشماش بنده خدا چارتا شد !
یه بار دیگه توی راه پرسید: جدی چه حسی داری؟ گفتم هیچی ! گفت یعنی خوشحال نیستی؟ گفتم چرا. اما قبول نمی شدم هم همینقدر خوشحال می شدم. اعزام به سربازی هم همینقدر !



یاء.
دور هم نشسته بودیم. می گفتیم کاش حاج اقا هر هفته نیاد تا بشه به جاش بیشتر با هم گپ بزنیم :)
گفتیم و گفتیم و گفتیم. شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم.
از دکترا هایی که قبول شده بودیم و شرایط دانشگاه هامون و استعداد درخشان و سربازی و خوابگاه و بقیش.
گفتم یادته اون روز با هم یک صدا گفتیم نسبت به دکتری هایی که قبول شدیم هیچ حسی نداریم؟
گفت اره
گفتم واقعا همینطوره ها. اما نمی دونم وقتی چرا یکی ازم میپرسه چی قبول شدی و منم جوابش رو میدم، انگار که ته دلم خوشحال میشم و قند اب میشه. که اره. قبول شدم. تخصص طب سنتی دانشگاه تهران قبول شدم.
جالب بود که اونم حرفم رو در مورد خودش تایید کرد. که چقدر انگار بعضی موقع ها توی توهمیم. که چقدر هنوز آب ندیدیم، اما شناگر های قابلی هستیم، در دریای لشکر جهل.

الان که این روحیات خودم رو کشف کردم به این فکر می کنم که واقعا برام با سربازی فرقی نمیکرد. یعنی برای یه روستای دور افتاده هم همینقدر ذوق دارم. حتی الان که دیگه بعیده اونجاها برم.

نمی دونم اگه تو شرایطش قرار بگیرم هم بازم ذوق دارم یا نه. کاش داشته باشم. کاش ... چقدر ایمانم ضعیفه ...
از ایمان ضعیفمون گفتیم و راهی که داریم که بریم. از راه طولانی مون گفتیم و سر عت کممون. از سرعت کممون گفتیم و زاده و توشه ی اندکی که جمع کردیم.


علی علیه السلام: آه... من قلۀ الزاد و طول الطریق ...




(1) به علت وجود حانیه ی کوچولو، همسفر توی ماشین صندلی عقب میشینه. خدا خیرش بده.
(2) من فقط یه خواهر تنی دارم.
۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آقای مهربان