۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

از بندگلادش تا پاکستان بعدش هم آمریکا (1.5): من و هدایت الله !

بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی وقت پش می خواستم قسمت 2 رو بنویسم اما مصادف شد با شهادت سردار و بقیه ی ماجراها در نتیجه عقب افتاد. و خب یه ماجرای جدید پیش اومد که مجبور شدم اول یه ویرایش 1.5 بدم بیرون بعد 2 رو بگم! ( احتمالا یه 2.5 هم داشته باشیم)


این قسمت: من و هدایت الله !

قصه از اونجایی شروع میشه که به اون دوست بنگلادشی - که اسمش هدایت الله هست - گفته بودم اگه دوست داری یه چند روزی بیا اصفهان. و خب نشده بود که بیاد. اما فرجه ی بین دو ترم فرصت خیلی خوبی بود. آخرین امتحان چهارشنبه 2 بهمن بود و تا 12 بهمن و شروع ترم جدید کلی فاصله بود. بهش یه پیام دادم و گفتم اگه خواستی پاشو بیا ! که گفت شنبه و یکشنبه کلاس داره و بعیده بتونه بیاد. بهش گفتم سه شنبه یه مراسمی ما توی منزلمون میخوایم بگیریم که دوست داریم باشی، اگه تونستی بعد کلاست بیا. که گفت معلوم نیست و خبر میده. یا چهارشنبه با خودم میاد اصفهان و جمعه برمیگرده و یا اینکه بعد کلاسش میاد. و یا اینکه کلا یه زمان دیگه میاد ! خلاصه آخر شب بهش پیام دادم و اونم جواب داد و همسفرم شد !

چهارشنبه ظهر از تهران راه افتادیم و غروب رسیدیم. چون از قبل به یه تعدادی از رفقای مرکز فرهنگی قول داده بودم یک ساعتی برم پیششون، باهم رفتیم اونجا و استقبال گرمی هم ازش شد :)

بعدش از سمت دروازه شیراز رفتیم سی و سه پل و چهارباغ عباسی. توی راه از پرسید مسافرت خارجی تا حالا رفتی؟ جوابش رو دادم. و کربلا و اربعین رو هم براش گفتم. بنده خدا داشت شاخ در می آورد. 20 میلیون نفر ! اب و غذا و خواب و همه چی مجانی ! قرار شد سال دیگه رو با هم بریم ان شاء الله :)

وقتی رسیدیم به میدان انقلاب، یکی از این ایستگاه های صلواتی برای شهادت حضرت زهرا بود. نمی دونستم بهش چی بگم و چطوری توجیهش کنم. در همین حد گفتم که به خاطر شهادت دختر پیامبر، ما خیرات میدیم. که پرسید: شهادت؟؟؟

نمی دونستم چطوری جوابش رو بدم. آخه اون سنی بود !

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
آقای مهربان

بازی خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتی پیامک امیر رو روی گوشیم دیدم، خشکم زد. سریع نت رو روشن کردم و دیدم بله، شده آنچه نباید می شده و سردار رفته. اندوهی حاکم شد بر خونه که همه تجربه کردیم. الان اینا رو نمی خوام بگم.

همسفر گفت به خاطر من یه چیزی از سردار بنویس. تا اومدم بنویسم آمریکا موشک بارون شد و در شادی فراوانی رفتیم. و پشت بندش هواپیمایی سقوط کردن و ... آه از غمی که تازه شود با غمی دگر. و بعد از 3 روز هم که اطلاعیه ی سپاه و ... . اما الان اینا رو نمی خوام بگم.

از اینجاش می خوام بگم که توی بهتی عمیق فرو رفتم که عه عه عه ! چی شد یهو ! و فتنه پشت فتنه. فتنه پشت فتنه. از شهادت سردار که خیلی ها عقده هاشون رو خالی میکردن شروع شده بود و تا حالا که دیگه اوج گرفته بود. فتنه پشت فتنه.


توی فتنه باید چکار کرد؟

دفاع از سپاه؟

دفاع از نظام؟

همدلی با کشته شده ها؟

دفاع از سردار؟

دفاع از دین؟

همدلی با اونایی که فکر می کردن فریب خوردن؟

توی فتنه باید چکار کرد؟


تصمیم خودم رو گرفتم. باید کنار می نشستم و هیچی نمی گفتم !

آره. باید کنار می نشستم و هیچی نمی گفتم.

فقط باید می دیدم.

دانسته هام خیلی خیلی کمتر از ندانسته هام بود.

و هست.

پس فقط باید کنار می نشستم. چون شرایط خیلی پیچیده شده بود.

تا همین الان که دارم اینا رو مینویسم هنوز که هنوزه دارن میگن جنبه های مختلف داره روشن میشه. چه از انتقام سخت و چه از حادثه ی محیر العقول هواپیمای اکراینی.


پس چرا با موضع گیری بیجا فقط آتش فتنه رو شعله ور کنم؟

که خواهرم و پدرم و دوستم و بقیه رو تازه از خودم بیشتر برونم، که چقدر توجیه کارم، که چقدر فریب صدا و سیما رو خوردم و چقدر ...

پس باید عقب می نشستم و می دیدم که چی میشه.

فتنه

فتنه

اینو می دونستم که تضعیف نظام ... وای از تضعیف نظام.

اینو می دونستم که تضعیف سپاه ... وای از تضعیف سپاه.

اینو می دونستم که تضعیف محبت ها ... وای از اون روزی که اتحاد یک ملت بپاشه. وای از اون روزی که برادر توی روی برادر خودش در بیاد.

پس باید عقب می نشستم و می دیدم که چی میشه. که خدا چجور میخواد باهامون بازی کنه.

بازی خدا خیلی قشنگه، نیست؟


چقدر حرف برای گفتن دارم. اما ترجیح میدم فعلا هیچی نگم.


قَالَ علیه السلام: کُنْ فِی الْفِتْنَهِ کَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ

در فتنه ها، چونان شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند.


و السلام.


اینم می خواستم بگم یادم رفت !

که اَلا وَ لا یَحمِلُ هذَا العَلَمَ اِلاّ اَهلُ البَصَرِ وَ الصَّبر ... عَلَم اسلام رو هیچ کس نمیتونه بار اش رو تحمل کنه. مگر با نگاه تیز بین. مگر با صبر. با صبر ....

۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
آقای مهربان

از بنگلادش تا پاکستان بعدش هم آمریکا (1)

بسم الله الرحمن الرحیم


یک.

مامان میگفتن ایشالا سفارت کشور های اروپایی ببینمتون! خاله هم تا فهمید گفت اه، کشور قحط بود @-/

16 دسامبر مصادفه با سالروز استقلال بنگلادش. خیلی اصرار کرد و از اونجایی که همسفر و حانیه هم بودن، سه نفری توی جشن شون شرکت کردیم. مراسم توی سفارتشون بود. فیلم و سخنرانی و شعر و آهنگ و حماسه و خنده و رقص و بقیه چیزا. و البته حلال فود :) همسفر پرسید اینا مسلمونن؟


اولین بار سر کلاس روش های اطلاع رسانی دیدمش. تا کلاس میخواست شروع بشه اذان شده بود دیگه. گفتم بریم نماز و بیایم. رفتیم وضو بگیریم دیدم از روی جوراب مسح کشید! گفتم اینم حتما یه نوعشه دیگه، یکی حد و حدود خودش رو برای حجاب می پسنده، یکی دیگه حدود خودش رو برای وضو! اما وقتی رفتیم توی نمازخونه و دیدم بدون مهر و با دست های بسته نماز خوند، تازه دوزاری ام افتاد! خودش می گفت بیش از 95% کشورشون مسلمون هستن.

یک هفته یادش رفته بود غذا رزرو کنه، می رفتم سلف و غذای خودم رو براش می آوردم. حبّاً لفاطمه. دیگه دوستی مون شروع شده بود. توی یادگیری زبان فارسی یکم کمکش می کردم (و می کنم). قرار شد اونم به من بنگلایی یاد بده :)))

یکی از این روزا بود که گفت you are my best friend. Of course in iran ! و من قند توی دلم آب شده بود که چقدر خوب که محبت حضرت زهرا توی دلش کاشته شده.


غذاهای ما رو میگفت بی مزه. میگفت بر میداره میره خونه کلی نمک فلفل بهش میزنه تا بتونه بخوره ! از اون طرف غذای جشن شون به مذاق همسفر خوش نیومد. اما خب من همه چیز خوارم ! از اول تا اخرش هم هی بهم میگفت از همسرت عذرخواهی کن که شام دیر شد و طبق برنامه نشد. شب خوبی بود. یه دوست خوب به جمع دوستای سنی م اضافه شد. از نوع بنگلادشی اش!

حبّاً لفاطمه.


فک کنم حانیه در کل تاریخ سفارت بنگلادش تنها بچه ایه که توی سفارتشون پوشکش عوض شده :)

۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
آقای مهربان

اُذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُم

بسم الله الرحمن الرحیم

آخیش! بالاخره گفتم.


بعد از اون مدتی که نوشتن رو توی بلاگفا رها کردم - و نمیدونم چی شد که رها کردم - دوباره اواخر بهمن پارسال بعد از حدود 4 سال دوری دوباره برگشتم - و نمیدونم چی شد که برگشتم - و نوشتن رو از سر گرفتم.


اوایل که عقد بودیم به همسفر گفتم که وبلاگ دارم و یه چیزایی مینویسم و حتی چند تا از مطالب رو براش خوندم و حتی پای یکی دوتاش، مخصوصا اونایی که مربوط به داداش علی بود، با خوندن من اون گریه میکرد و ... بماند !


خلاصه که در بلاگفا روزگاری رو گذروندم!

اما بعد که دوباره شروع کردم به نوشتن، انگار که بعد از کلی وقت یه کنج خلوتی پیدا کرده باشم، دیگه به همسفر نگفتم - و  نمیدونم چرا دلم نمیخواست بگم - که وبلاگ رو بروز رسانی میکنم. بعد هم که مهاجرت کردم بیان بازم چیزی نگفتم. گذشت تا انگار یکم آروم گرفتم -شاید- و یهو دلم خواست که به همسفر بگم - و نمیدونم چی شد که دلم خواست بگم - و گفتم!

حدس میزدم که این آخرا خودش متوجه شده باشه و حدسم درست بود. دیشب به طور ناگهانی گفتم که دوباره دارم مینویسم و با لبخند قشنگش مواجه شدم. از اینا :-)


و بعد تو دلم با خیال راحت گفتم آخیش! بالاخره گفتم!

من و همسفر چیزی از هم مخفی نداریم. خیلی کم. خیلی خیلی کم. مثلا داداشم بهم گفت که خانمم باردار شده و هیچکس نمیدونه به جز تو. منم بهش گفتم پس بجز من و همسفر، چون بهش میگم :) یا مثلا یکی یه خبر به همسفر داده بود و اون هم صراحتا گفته بود به من میگه. چیه این مخفی کاری های حرص در بیار !

البته راز واقعی افراد هم برامون خط قرمزه. مثلا یه بارخاله ام با من یه وعده ای کرد و راجع به موضوعی باهام مشورت کرد. و من به همسفر گفته بودم که با خاله قرار دارم و در کنارش بعد که برگشتم گفتم شرمنده نمیتونم بهت بگم. و اونم قبول کرد. یا مثلا خواهرش از یه موضوعی ناراحت بود و به همسفر گفتم بره سفره دلشو باز کنه.و رفت. و من گفتم اگه کمکی میتونم بکنم و اشکالی نداره بدونم به من بگو و گاهی میگفت و گاهی نه.

بماند.


آدما انگار یه زمانایی برای خودشون یه خلوتی نیاز دارن. به خلوت، نه تنهایی(1).

به یه گوشه ی دنجی که حرفای دلشونو بریزن بیرون. حالا این گوشه ی دنج میتونه سر دیگه آش نذری مرضی خانوم باشه، یا زمان قبل از شروع جلسه ی اداره،  یا حتی گعده ی دوستانه ی گوشه شبستان مسجد، یا حتی هندزفری در گوش و پرسه زنی کف خیابونا، یا حتی تو اتاق تاریک توی سجاده، یا حتی وبلاگ و خیلی چیزای دیگه.


زندگی خیلی بالا و پایین داره. اصلا ساخت دنیا اینطوریه. به قولی" زیر پامون رو داغ میکنن که بفهمیم دنیا جای موندن نیست". بعضی موقع ها یه فشار هایی میاد و بعضی موقع ها شل اش میکنه (برای همه مون هم پیش اومده). اما مواجهه ها متفاوته.

دیشب که داشتم با داداشم حرف میزدم، یکم از مشکلاتش گفت و باهام درد دل کرد. درد دل خالی که نه، بیشتر من باب مشورت بود. وقتی بهش گفتم منم نسبتا شرایط مشابهت رو ماه پیش داشتم تعجب کرد، که چرا بهش نگفته بودم پس، تا یکم سبک بشم (البته قبلا راجع به موضوعات دیگه سر ریز شده بودم پیشش).

نمیدونم چرا.

نمیدونم چِمه.

انگار خیلی بدم میاد وقتی خدا هست، برم شکایت سختی زندگی رو پیش یکی ببرم که مث خودم ضعیفه. مث خودم فقیره. خب چرا پیش همون نبرم که درد رو بهم داده، تا درمان رو هم بهم بده؟ همون که اگه من ضعیفم اون قویّه. اگه من فقیرم اون غنیّه.

آخه زشت نیست؟ خدا این همه نعمت بهمون داده، اصلِ وجودمون رو بهمون داده، هیچ استحقاقی هم نداشتیم، هیچی هم نداشتیم که در ازاش بهش بدیم، الان هم کلی داره بهمون نعمت میده، بعد ما بیایم شکایتِ همین زندگی رو پیش یه مخلوقِ بدبخت تر از خودمون ببریم. خیلی نامردیه این کار !

البته درد دل پیش رفیقِ شفیقی که تو همون حال هم ما رو یاد خدا و همین فقر میکنه به نظرم بحثش جداست. الحمد لله بابت داداشم.


الان با خودتون میگید این همه اش سرش تو سجاده اس؟ نه بابا، بی تقوا تر از این حرفام ! من نه عرضه ی تو سجاده رفتن رو دارم و نه دل و دماغ درد دل پیش بقیه. میپرسید پس چیکار میکنم؟ متاسفانه/خوشبختانه میریزم توی خودم و داغون میکنم خودمو :)



تموم شد حرفام.

اون شماره ی یک که گذاشتم اون بالا، ضمیمه اش برید مقاله "تنهایی و خلوت" آقای یامین پور رو بخونید. نخوندید هم طوری نیست.


و از همین تریبون سلام عرض میکنم خدمت همسفر. خوش اومدی به خونه ی جدیدم :)


+ دیدم از قرآن چیزی نیاوردم، توی این نرم افزار قرآن دکمه استخاره رو زدم این اومد:


فاطر

وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِکَ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ

ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻜﺬﻳﺐ ﻣﻰ  ﻛﻨﻨﺪ [ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﺒﺎﺵ ] ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﻢ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻧﻲ ﺗﻜﺬﻳﺐ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﻮﺭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻩ ﻣﻰ  ﺷﻮﺩ .(٤) 

فاطر

یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلَا یَغُرَّنَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ

ﺍﻱ ﻣﺮﺩم ! ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻭﻋﺪﻩ ﺧﺪﺍ [ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻗﻴﺎﻣﺖ ] ﺣﻖ ﺍﺳﺖ ، ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻧﻴﺎ[ ﻱ ﺯﻭﺩﮔﺬﺭ ، ] ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﻳﺒﺪ ﻭ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻓﺮﻳﺒﻨﺪﻩ ، ﺷﻤﺎ ﺭﺍ [ ﺑﻪ ﻛﺮم ] ﺧﺪﺍ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﻜﻨﺪ .(٥) 


عجب ... عجب ...

۱۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
آقای مهربان

ناگهانش یافتم

بسم الله الرحمن الرحیم


1

همینطور که داشتم میرفتم سمت دفتر کارش، چهره اش رو برای خودم تصور میکردم. چهره ی استاد الاساتیدمون رو. لقب خاصی نیستا، صرفا خواستم جو بدم:). چون استادِ استادهامون بودن و شاگرد بلاواسطه حُکَما. یه جورایی از اون حکیم درجه یک های فعلی. کسی که کتاب هایی که الان داریم میخونیم رو صدی نود اون ترجمه و تصحیح کرده و اسمش تقریبا پای همه ی کتاب هامون هست. از قانونچه ی چغمینی گرفته تا شرحش مفرح القلوب و برو جلو تا خلاصه الحکمه و بقیه شون. از سلامتکده پیاده راه افتادم سمت خیابان سپهبد قرنی. هر از گاهی روی مسیریابِ نشان نگاه میکردم که یه موقع پل حافظ  رو رد نکنم. قدم زنان و کتاب خوانان میرفتم و هوای خنک و دو نمه ی پاییز رو میکشیدم توی ریه هام. هر  از گاهی چهره ی استاد رو تو ذهنم ترسیم می کردم. یه آدم لاغر و قد بلند. موهای سفید یک دست و کم پشت. صورت سه تیغه و صاف. چشم های نافذ. طوری که جرات نکنی توش نگاه کنی و ... . همونایی که همیشه با یه کت و شلوار اتو کشیده ان و یکی در میون کروات میزنن! می بافتم و می رفتم. رسیدم دم دفتر کار. شرکت نمیدونم چیِ طوبی. زنگ رو زدم و باز کردن و رفتم بالا. وقتی رسیدم یکی از کارمندا اومد جلو و سلام کرد. جوابش رو که دادم پرسیدم:"استاد ناظم هستن؟"

- بله، توی اتاقشون هستن.[ و با دست به یه اتاق با دیواره های شیشه ای مات اشاره کرد]

+ جلسه که ندارن؟

همزمان با این که داشت میگفت نه، یه اقایی با قد متوسط، با پیرهن و شلوار پارچه ای و یه پلیور معمولی، موهای کم پشتی که از زیر کلاه کوچیک نقاب دارِ روی سرش فر خوردگی هاش بیرون زده بود، با ریش هایی که شروع کرده بود به سفید شدن، یه ضایعه ای توی صورتش که باعث تخلیه شدن چشم سمت چپش شده بود و کمی فربه، با یک لبخندی که باعث میشد دندون های افتادش معلوم بشه اومد بیرون و با خوشرویی بهمون سلام کرد و اون کارمند  پشت بند "نه"  ای که جواب ما رو داد، گفت سلام استاد !

بله، ایشون استاد ناظم بودن!


2

شده تا حالا تمام مبانی فکری تون بریزه به هم؟

اول که اومده بودم تو بهر این رشته، یه بوهایی برده بودم که ریشه ی علوم توی این علوم طبیعی نیست و یه جایی توی فلسفه باید دنبالش گشت. فلسفه ی صرف و خشک هم نه. یه چیزی برای خودش.

اون جلسه آنچنان منو بهم ریخت که انگار خدا گفته فجعل عالیها سافلها !

الان دارم میبینم چقدر عقبم. چقدر عقبیم.

میپرسید از چی؟

میگم از حق. بما هو حق.

حق به معنای حقیقتِ امر.

که چقدر درگیر وهمیم.

که چه عمری رو گذاشتم و داریم میذاریم روی وهمیات!


میپرسید الان ناراحت و پشیمونم از این قضیه؟

میگم نه. من این مسیر رو "باید" میرفتم. باید میرفتم و میگشتم و حیرون و سرگردون میشدم و تشنه میشدم تا وقتی به آب میرسم قدرش رو بدونم. که اگه همینطوری راحت میرسیدم بهش چیزی حسابش نمیکردم. که واقعا هم نمیکردم!


میپرسید الان دیگه مطمئنم که به حق میرسم؟

میگم نه! یعنی هم آره هم نه. از یه چیزی مطمئنم. که "ربنا الذی اعطی کل شئ خلقه ثم هدی". هدایت مستمرش باهامه. که دستم رو گرفته و داره میبره میگردونه دور شهر فرنگ و هرچی دلش میخواد نشونم میده.


میپرسید پس نقش من چیه؟

نقشم اینه که حاااال بیام از این زندگی. لذت ببرم از این گردش. غر نزنم و چون و چرا نکنم و اما و اگر نیارم و مثل بچه آدم راهو برم.


میپرسید جبر گرا شدم، نه؟

میگم آره :)


آنکه عمری در پی او میدویدم کو به کو

ناگهانش یافتم با دل نشسته روبرو

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آقای مهربان